اشک هایم برای تو|عفا

حرفی ندارم...فقط برا مینا جووووووونیم:رنگ بنفش خوبه؟میبینی؟بغل

یه چیز دیگه هم این که واس خاطر گل روی مینا جونم حباب های وب هم برداشتمنیشخندمژهحرصش رو در میوردن...چشمک

پست سی و دوم:

کلافه ام و کلافگی از سر و رویم میبارد...سه شب پیش که پدرام و عمه اش و پریسا آماده بودند تا با مامان و بابا در مورد عروسی حرف بزنند همش ترس داشتم که با نبود هیچ نامحرمی در جمع حتما همه انتظار پوشیدن لباس باز ای را از من دارند...اما پدرام با ترفند زیبایی میلاد را مثل یک "نخوده آش" با خودش آورد تا بهانه ای باشد تا من مثل همیشه لباس بپوشم...قرار مدار ها گذاشته شد...مامان از اینکه قرار یک جشن مختصر گذاشته بودیم ناراحت بود اما چاره دیگری هم نداشت...بابا برعکس تصور همه خیلی استقبال کرد و گفت میخواهد حتما قبل رفتنش من را بفرستد خانه خودم و با وجود فوت آقا طاها یک جشن مختصر بهترین راه است که همه راضی باشند...اما مامان اصرار داشت که هرطور شده دخترش را در لباس سفید عروسی ببیند و برای همین من حالا کلافه ام...بخاطر اینکه نشسته ام بغل دست پدرام بد عنق و اخمو و داریم برای خرید هایی از قبیل همین لباس عروس به تهران میرویم...و از قضا مادر و پدر محترم من باز هوای ساری بهشان ساخته و قصد برگشتن به تهران را ندارند و من حالا مجبور ام مثل مجسمه بنشینم روی صندلی کمک راننده و هندزفری در گوش خیره شوم به فضای بیرون از پنجره ی ماشین،که یقینا گزینه بهتری نسبت به خیره شدن به اخم های پدرام است...کلافه از آهنگ های تکراری...کلافه از آفتاب...کلافه از سکوت پدرام و اخم هایش،آه میکشم و هندزفری را با خشونت از گوشم میکشم...دست به سینه و با اخم خیره میشوم به پدرام:هیچی آهنگ نداری؟؟؟؟؟؟گوشم درد گرفت از هندزفری...
ثانیه ای نگاهم میکند...از حرکت ناگهانی دستش به سمت داشبورد خودم را به صندلی میچسبانم که باعث پوزخند صدا دارش میشود.از داشبورد یک سیم اتصال بیرون می آورد و به سمتم نگه میدارد...نگاهی به سیم،نگاهی به ضبط و نگاهی به موبایلم میکنم...سیم را میگیرم و زیر لب زمزمه می کنم:تو موبایلم زیاد آهنگ ندارم...همه تکراری شدن برام...
در سکوت و همانطور که نگاهش به جاده است کمی از روی صندلی بلند میشود و به سختی موبایلش را از جیب شلوارش بیرون می آورد و به سمتم میگیرد...با تردید موبایلش را میگیرم...و با همان تردید دکمه پاور را میفشارم...صفحه روشن میشود.عکس صفحه قفل گوشی اش که منظره ای از دریایی مواج است حس آرامش عجیبی را به من تلقین میکند...به "enter pin"خیره میشوم:عیممممممم. ..
نگاهش میکنم...که زیر چشمی حواسش به من است...موبایلش را سمتش میگیرم:رمزشوووو. ..
کلافه نفسش را فوت میکند و بدون آنکه موبایل را از دستم بگیرد رمز را میزند...
کم مانده است داد بزنم...به تصویر زمینه موبایلش خیره میشوم و دندان هایم را روی هم میفشارم ...آنقدر توی فکر رفته ام که نمیدانم تصویر چیست فقط خیره شده ام تا خودم را کنترل کنم و سرش فریاد نکشم. ..در هر حال هردویمان قبول کرده ایم این نمایش را حتی اگر غلط باشد اجرا کنیم اگر بخواهد اینطور رفتار کند هر روز این چند ماه برایم جهنم میشود...اینهمه اخم و سخت گرفتن واقعا به جا نیست...با حرص نگاهش میکنم که متوجه نگاه متعجبش به خودم میشوم...سوالی کمی به ابرو های بالا انداخته اش نگاه میکنم که نگاه از من میگیرد و متمرکز روی رانندگی اش میشود اما از چهره اش پیداست هنوز متعجب است...شانه ای بالا می اندازم و دوباره خیره میشوم به موبایلش که...تازه متوجه عکسی از خودش بر صفحه زمینه موبایلش میشوم...آنقدر در آن عکس جذاب شده است که نتوانم این جذابیت را انکار کنم...سریع وارد آهنگ ها میشوم...پنهانی نگاهش میکنم...حواسش هست...حواسش به کار هایم هست...یقینا فکر کرده مجذوب او شده بودم که چشم از صفحه گوشی اش بر نمیداشتم. ..لبم را از تو گاز میگیرم...باید کاری کنم...لبم را بیشتر فشار میدهم...نفسم را آرام بیرون میدهم و نمایشی را که میخواهم شروع میکنم.اول با حرص موبایلش را در بغلش پرت میکنم...هل میشود و ذره ای بالا میپرد. ..با تعجب و عصبانیت نگاهم میکند...نفسم را با حرص بیرون میدهم...حرکت دوم:بزن کنار...
از فریادم ابرو هایش بالا میپرند. ..و ماشین را به کناره جاده هدایت میکند...دست به سینه میشود و کامل به سمت من بر میگردد:لالی؟؟
ابرو هایش بالاتر میروند و کمی تمسخر به چهره اش اضافه میشود...
ادامه میدهم:من اشتباهی کردم؟؟مجبورت که نکرده بودم قبول کنی...منم که آقا طاها رو نکشتم که...تازه عمه ی شما و خوده آقا طاهای خدا بیامرز باعث شدن الان تو این هچل بیوفتیم تقصیره من چیه این وسط آخه؟؟اگه کسی هم باید شاکی باشه این وسط اون منم...میدونی چقدر بخاطر پا پس کشیدنای جناب عالی اذیت شدم...
نفسم را محکم بیرون میدهم و بدون اینکه نگاهش کنم ادامه میدهم:راهیه که چه درست و چه غلط داریم میریمش این چه جهنمیه آخه...؟به خدا دارم به غلط کردن میوفتم...من یه ساعت هم نمیتونم تحملتون کنم با اون اخماتون...با اون سکوتتون. ..آخه 4 ماه؟؟
/ 1 نظر / 12 بازدید
میم8

فدآاااااااااااااااااااااااااااااااااااا ااااااااآآااااااااآاااااااااییییییییی داااااریییییییییی[ماچ][ماچ][ماچ][قلب][قلب][قلب] نوکرت ام رفیییییق[عینک]