اشک هایم برای تو|عـــفا

سلاااام

من واقعا معذرت میخوام که انقدر دیر شد...

پست سی و سوم:

از حرص خوردن و صدای کمی بلندم به نفس نفس افتاده ام...آرام سر بلند میکنم و نگاهش میکنم...انتظار یک لبخند را دارم و یک"حق با شماست" اما...چهره ی پدرام ذره ای هم تغییر نکرده...همان چهره ی عصبی ...بی تفاوت...و سرد وخسته...

از بی تاثیری حرف هایم آه میکشم...آهی بلـــند!هنوز دارد نگاهم میکند...لبم را گاز میگیرم...نگاهش وحشتناک است...طوری که احساس میکنی بی ارزش ترینه این دنیایی...کاملا بی اهمیت...(درست مثل یک کتاب برای این انسان های به اصطلاح متمدن)!

آه دیگری میکشم شاید بتوانم بغضم را بخورم.چرا نگاه از من بر نمیدارد؟!آن نگاه عذاب آورش را...حلقه زدن اشک را در چشمانم حس میکنم...قبل از آنکه پدرام چکیدن اشکم را ببیند سر برمیگردانم.نفس عمیقی میکشم...پنجره را باز میکنم و قطره اشکی را که بالاخره جاری شد را با پشت دست از صورتم محو میکنم...پدرام ماشین را روشن میکند...آه بعدی ام را در حنجره ام خفه میکنم..ماشین به حرکت در می آید...دست میبرم و کمی پشتی صندلی را برای حالتی افقی تر تنظیم میکنم...لحظه ای هم به سمت پدرام بر نمیگردم...چشم های داغ شده ام را روی هم میگذارم...باد با شدت در صورتم میخورد و این سرعت بالا ی ماشین را حکایت میکند...

چشمانم را باز میکنم...کمی پلک میزنم...آسمان رو به تاریکی میرود و این یعنی مدت زیادی است که خوابیده ام...دستی به چشمانم میکشم و بر میگردم تا علت توقف ماشین را از پدرام بپرسم...

-عه!این کجاست؟

صندلی راننده خالیست...بر میگردم...پدرام روی صندلی های عقب خوابیده است...

پوفی میکنم...به بیرون با دقت نگاه میکنم...به نظر حوالی اوایل شهر هستیم...احتمالا نمیدانسته باید کجا برود...آدرس خانه مان را که نداشته...به گوشی ام نگاه میکنم...پیامی از دایی دارم...بازش میکنم:پرنیا...اینا نمیزارن من بیام...فردا حتما میپیچونمشون میام خب؟امشب در اتاقت رو قفل کن خب؟

به خنده می افتم...نگرانی های دایی واقعا خنده دار است...ما قرار است چند ماه با هم در یک خانه باشیم...اما خب حقیقتش این باعث نمیشود من حس بدی نداشته باشم...نگران نباشم و کلافه...مامان و بابا با تهران نیامدنشان...با کسی را همراهمان نفرستادن سعی دارند هرطور شده اولین شب باهم بودنمان را قبل عروسی رقم بزنند...

بر میگردم و باز به پدرام که خوابیده نگاه میکنم...چهره اش مثل قبل نیست...چشم هایش که بسته است آدم یخ نمیبندد...چشمانش که بسته است چهره اش به خستگی و کلافگیه همیشه نیست...اخم که ندارد انگار یک اتفاقی نادر افتاده...پوزخند میزنم...

بر میگردم و صندلی ام را به حالت قبلی اش بر میگردانم...کمی با گوشی ام game بازی میکنم...اما حوصله ام سر میرود...میروم داخل ویدئو های موبایل...چیز خاصی ندارم که ببینم...ناگهان یاد فیلم جدیدی که دانلود کردم می افتاتم...لپ تابم...روی صندلی عقب بود...برمیگردم...پدرام هم به نظر کمی عقلش مشکل دارد...صندلی خودش که خالی است...تازه پایین صندلی ها هم میتوانست بگذاردش آنوقت آمده لپ تاب را گذاشتنه بالای سرش چسبانده اش به در...در پشت صندلی راننده...خب اینطور جای خودت تنگ میشود...

از خیر فیلم دیدن میگذرم...حالا هوا کاملا تاریک شده اما من حاضر نیستم صدایش بزنم و بیدارش کنم...احتمال این که تیکه بیاندازد که"خودت خوابیدی حالا نمیذاری من بخوابم" هم به نظر زیاد است...اینترنت موبایلم را روشن میکنم...ماشالا چقدر همه من را تحویل میگیرند...در هیچکدام از برنامه ها و از طرف هیچکس تماسی ندارم...نت را دوباره خاموش میکنم...واقعا حوصله ام سر رفته!بر میگردم و به کیف بادمجانی لپ تابم خیره میشوم...شلیل توی دستم را گاز میگیرم و با دندان نگه میدارم.سبد میوه ای که شهرا برایمان گذاشته از روی پاهایم بر میدارم و به جایش بر میگردانم...یعنی پایین پا هایم...گازی از شلیلم میزنم...و زل زده به کیف لپتابم خوب میجومش...باز با گاز بعدی به دندان میگیرمش...میچرخم و زانو هایم را روی صندلی میگذارم و بلند میشوم...ساعد چپم را میگذارم روی پشتی صندلی خودم و دست راستم را دراز میکنم...کمی خم میشوم و کیف را محکم میگیرم و باید با احتیاط بلندش کنم تا پدرام بیدار نشود...دست چپم را هم جلو میبرم و بیشتر خم میشم...با احتیاط عمود و بدون انحراف بالا می آورمش...دستم کمی میلرزد...دهانم از نگه داشتن شلیل خسته شده...یک دستم را از کیف رها میکنم و شلیل را میگیرم...کیف که دیگر از آن فاصله بین سر پدرام تا در رد شده کج میشود و ...

سریع کیف را به خودم میچسبانم و با چشمان از ترس گررد شده زل میزنم به پدرام...بینی اش را میمالد...چهره اش در هم رفته؟

هنوز خم شده ام به سمتش...با اخم نگاهم میکند:چیکار میکنی؟

-ببخشید...

دلم برای خودم میسوزد چقدر مظلوم شده ام...

-خیلی وقته بیداری؟

لبم را میجوم...:درد میکنه؟

کمی بینی اش را تکان میدهد...

با چهره پشیمانم میگویم:قرمز شده...یهو دستم شل شد ول شد...

دستی به بینی اش میکشد...میدانم خیلی درد دارد...مگر میشود درد نداشته باشد؟

از آن حالت نیم خیز بلند میشود و درست روی صندلی مینشیند و پشت میدهد به پشتی...من هم عقب تر میروم...خیره شده به من...من هم فقط زل زده ام به بینی اش:آدرس خونتونو نداشتم...

-حدس زدم...

-چرا بیدارم نکردی؟

همانطور که خیره ام به بینی اش خنده ام میگیرد:کردم که...

میخندد و باز بینی اش را میمالد...

-ببخشید...

با لبخند نگاهم میکند...کمک کم چهره اش غمگین میشود:دست خودم نیست...هیچ چیش دست خودم نیست...نه اخم هام...نه بد اخلاقیام...نه سکوت هام...نه دوری هام...هیچ چیش...نمیتونم مثله آدم باشم...مجبوری تحمل کنی...

برمیگردم و به صندلی ام تکیه میدم:بیا بشین بریم...

-راستی...چرا دیدی خوابم خودت نروندی...

-گواهی نامه نیوردم...و...شب که میشه یکم میترسم از رانندگی...یه بار تو شب زدم به یکی...

از در پشتی من پیاده میشود ماشین را دور منیزند و سوار میشود...(لقمه رو دور سر چرخوندن به این میگن)

تا مینشیند آدرس را میدهم...

ماشین را روشن میکند و راه می افتد...:از کجا باید بریم تو طرح مرح اینا نباشیم؟

-از همین آدرس که گفتم برو...دیگه من نمیدونم کجا طرحه کجا نیست...من خیلی کم میام تهران...شاید سالی یک بار...همینقدر که آدرس خونمون رو بلدم خیلیه...

سر تکان میدهد...

/ 0 نظر / 7 بازدید