اشک هایم برای تو|عفا

بالاخره لپ تاب رو روشن کردمنیشخند
متن رو نمیخوام عوض کنم حوصله ندارمخنثی:
سلااااااااااام...
معذرت که این مدت نبودم پست بزارم...
امام رضا با اون صحن چراغونش عالیییییی بود جاتون خالی...
اینم از رمان...:
پست سی ام:
لباس های مناسبی میپوشم و پایین میروم...شهره در چهارچوب در آشپزخانه ایستاده و به پدرام نگاه میکند...با دیدن لباس های پوشیده من لبخند صداداری میزند و سرش را پایین می اندازد...با غم نگاهش میکنم...میدانم تا همینجا هم از همه چیز بو برده پس دیگر مهم نیست باشد یا نباشد...دایی کاوه با اخم های ترسناکش نشسته جلوی پدرام و سرش در موبایلش است و پاهایش را تند تند تکان میدهد...عصبی است و معلوم است که به سختی تحمل میکند و ساکت مانده...اما پدرام اخم های همیشگی اش را ندارد...پر از استرس و اضطراب و کلافگی است...متوجه من که میشود سرش را بالا می آورد و خیره میشود در چشمان گود افتاده ام...بعد نگاهش پایین می آید و روی مانتو مشکی ام ثابت می ماند...تک سرفه ای میکنم اما از گرفتگی صدایم کم نمیشود:نمیدونم تو این چند روز چه تصمیمی گرفتین ولی در هر حال من وظیفه دارم برای تسلیت پیش عمه تون بیام...زحمت میکشید اگه...منو برسونید تا خونتون...
کلافه دستی به گردنش میکشد و بلند میشود:حتما میرسونمتون... ولی ...اومده بودم که بگم مثل اینکه قرار نیست نمایش اونطور که شما میخواین پیش بره...
چشم هایم را روی هم میفشارم و آه میکشم.دایی هم بلند میشود و نگاهم میکند...از غصه ی ته چشمانم سری تکان میدهد و او هم چشمانش را بر هم میفشارد... بی حالی و غم ام بیشتر بخاطر سالار است که امروز آمده در ویلا و پرسیده "اون پسری که اون روز باهات بود کی بود؟"منظورش به پدرام بوده و البته خوب است که هنوز از هیچ چیز خبر ندارد...اما دعوایش با دایی و زخم بر گونه دایی نگرانم میکند...اینهمه سماجتش نگرانم میکند...هیچ از او بعید نیست اگر این نمایش ادامه داده شود بعد از پایانش باز پا پیچم شود...دوباره آهی میکشم...به سمت شهره بر میگردم:بهتر نبود شما ها هم میومدین؟
شهره میخواهد حرفی بزند که دایی به حرف می آید:نه تو حالا برو فردا که مینا و بابات اومدن ما هم میریم یه سر تسلیت...
شهره سرش را پایین می اندازد معلوم است دلش میخواست می آمد پدرام هم با این حرف دایی کلافه تر شده...به نظر می آید زیاد دلش نمیخواهد ما برویم آنجا...حالا به هر دلیلی...
به راه می افتم و در را باز میکنم تا پدرام جلو تر از من خارج شود...تعارفی نداریم فقط دلم میخواهد زود تر بیرون برود تا...با خروجش من به سرعت برمیگردم داخل و سرم را روی سینه دایی میگذارم و ناله میکنم:دایی نباید دخالت میکردی...ببین با صورتت چیکار کرده...
با دستش آرام پشتم را نوازش میکند و بعد مرا از خود جدا میکند:برو...
نگاهش میکنم...
سرش را پایین می اندازد:چقدر هم این پدرامه بد موقع اومد...
دستی به کبودی صورتش میکشم که باعث میشود صورتش را از درد جمع کند...لبم را گاز میگیرم...به سمت در میدوم...همین که بیرون می آیم بغضم میترکد. ..پدرام که همانجا کنار در ایستاده بود نگاهم میکند...تعجب نمیکند...سرش را پایین انداخته:شاید مجبور باشیم این نمایش رو که قرار بود رو...
نگاهش میکنم...سرش را بالا می آورد و او هم نگاهم میکند...کلافگی از همه ی اعضای صورتش میچکد:باید ادامه اش بدیم...همون طور که قرار بود...یعنی...عمه میخواد که عروسی کنیم...
آهی میکشد و من نمیدانم خوشحالم یا نه...پس آهی هم من میکشم...دستی به گردنش میکشد:عیممممممم اگه...اگه قرار باشه ادامه بدیم من فکر میکنم که...فکر نمیکنید لازمه من یه چیزایی رو بدونم؟
نمیخواهم برایش از سالار بگویم پس به سمت در حیاط راه می افتم...
پشت سرم می آید:به عمه تون گفتین که من تا سه روز پیش نمیدونستم؟
-فکر میکنه هنوز هم نمیدونید...
سری تکان میدهم...
/ 1 نظر / 12 بازدید
عاصمه

سلام متنات خیلی طولانیه اصلا ادم حوصله نمیکنه بخونتش لطفا به وبم سر بزن دو تا وب دیگم به نام من نوجوانم و من چادرم را دوست دارم در همین وب لینک شدن