اشک هایم برای تو|عـــفا

خمیازهچرا این رمان پیش نمیره؟؟؟؟

پست بیست و ششم:

موبایلم زنگ میخورد...لقمه ام را قورت میدهم:بله؟

-سلام خوبید؟

-خوبم مرسی تو خوبی؟

صدای پوزخندش می آید...:مامانتون اونجا نشسته که یادتون اومد میتونید منو تو صدا کنید...

لبم را گاز میگیرم و میخندم:آره...البته اینطوری بهتره...تو هم همین کار رو بکن...

مامان دارد نگاهم میکند...

-سعی میکنم...الان مثلا...

صدای نفس عمیقش را میشنوم:پرنیا با عمه ام حرف زدم امروز زنگ میزنه به بابات...

نفسش را با صدا بیرون میدهد...قهقهه میزنم...چقدر تند گفت...چقدر زجر کشید تا بگوید...

بابا وارد آشپزخانه میشود.به مامان نگاه میکنم:امروز میریم بیرون؟

برای مامان ادا و اطفار در میاورم که مثلا به بابا نگوید دارم با کی حرف میزنم...

-من میرم ماشین رو تحویل میگیرم میام دنبالتون...یه دفعه بعد از ظهر میام...

-آره خوبه...

-این بار که اشکالی نداره بیام در خونه؟

به پدرم نگاه میکنم:نه همون جای دیروزی بهتره...

-اینبار دیگه چرا؟

-خدافظ

پدرام با صدای پر از سوالی میگوید:خدافظ...

و قطع میکند...صبحانه ام تمام میشود و بلند میشوم که صدای موبایل بابا بلند میشود...بابا با دهان پر میگوید:موبایلم رو میزه کنار تخته...بیارش برام...

به سمت اتاق مامان و بابا میروم...تا موبایل را از روی میز بر میدارم قطع میشود...به سمت آشپزخانه میروم:بابا قطع شد...

-بیار ببینم کی بود...

داخل آشپزخانه میشوم:شماره افتاده بود...نا شناس بود...

موبایل را روی میز کنار بابا میگذارم و می آیم که بروم که دوباره زنگ میخورد...بابا نگاهی به شماره می اندازد و ابرویش را بالا میدهد...متفکر زل زده به گوشی که با اشاره مامان کلافه جواب میدهد:بله؟

-...

حالا بابا کمی متعجب است:بله بفرمایید...

-...

بابا زل میزند به من...

-بله بله...راستش من چیز زیادی درمورد شما و پسرتون...

-...

-که اینطور...در هرصورت چیز زیادی راجبه شما و آقا پدرام نمیدونم فقط پرنیا جان سربسته یه چیز هایی گفته بود...

مامان با لبخند زل زده به من...

-نمیدونم میدونید یا نه ولی ما تهران زندگی میکنیم...

-...

-نه نه منظورم منو مادرشه...پرنیا جان خیلی وقته اینجا زندگی میکنه...دانشگاه همین جا هم میره...در هر حال ما آخر این هفته برمیگردیم تهران...

-...

-بله...اگه انقدر این آقا پدرامتون عجله دارن همین پنجشنبه که میشه سه روز دیگه میتونیم در خدمتتون باشیم...

-...

-نه چه مزاحمتی..خوشحال شدم...

-...

-خدانگهدارتون...

موبایلش را قطع میکند و روی میز میگذارد...اول نگاهی به مامان و بعد به من می اندازد...

-کی هست حالا این آقا پدرامه شما؟

سرم را پایین می اندازم و همان جای قبلی ام مینشینم...:

دوست صدرا نامزده سلاله است...

مامان با خنده میگوید:نامزدیشون همو دیدین؟

سر تکان میدهم...

-پس سروش کیه؟

-داداش صدرا...

-اون روز زنگ زد هماهنگ کرد که همو ببینین نه؟

میخندم...

بابا سرش را به بالا و پایین تکان میدهد...:خب حالا این آقا پدرام چجوریاس؟چی کارس؟مادر پدر نداره؟چون عمه اش زنگ زد...

-آره.6 ساله پیش عمه اش اینا زندگی میکنه...

هر دو سرشان را تکان میدهند:کار هم...نداره هنوز...فکر کنم بخاطر مرگ پدر و مادرش دیر دانشگاه رفت...چون هنوز درسش تموم نشده...مکانیک میخونه...

بابا سر تکان میدهد:چه خوب...به درد کارخونه هم میخوره...

لبخند میزنم...

مامان با خوشحالی میگوید:حالا چند سالش هست؟

لبم را گاز میگیرم:نپرسیدم...

متعجب نگاهم میکنند:باید همسن سروش باشه دیگه...26 یا 27 همین حول و حوش...

ب-26 که خیلی کمه...نیست...؟

لبخند پر شیطنتی میزنم:بابا جان 21 کم نیس؟؟؟

مادرم میخندد:ولی پرنیا خیلی راحتی...یکم از پدرت حیا کن...چرا انقد راحت راجبش حرف میزنی...؟

دندان هایم را نشانش میدهم...

بابا متفکر نگاهم میکند:تو سه روز چجوری تحقیق کنیم؟داییتم که تهرانه...

اه...کاش دایی بود...اگر بود میرفت تحقیق و نمیگذاشت بابا چیزی از وضع مالیشان بفهمد...

-صدرا و سروش همه چیزو راجبش میدونن از اونا بپرسید راحت تر و سریع تره...

-اونا که دوستاشن معلومه چیزای خوبی میگن راجبش...

لبم را از تو گاز میگیرم...بابا حتما میرود ته و توی زندگیشان را در میاورد...

مامان مشکوک نگاهم میکند:پرنیا!چیزی هست که میخوای پنهون کنی ازمون؟

با نگرانی نگاهش میکنم:نه مامان...چی مثلا؟

-لابد یه ایرادی داره ...چه میدونم...بحث تحقیق شد یه جوری شدی...

سرم را پایین می اندازم...خودم حرفش را پیش بکشم بهتر است...:

خب راستش...

هر دو با دقت نگاهم میکنند...

نفس عمیقی میکشم و واژه ها را مرتب میکنم:شوهر عمه ی پدرام باید عمل شه...قلبش مشکل داره...خرج عملش هم زیاده...راستش...

بابا اخم کرده...هیچکدامشان هنوز نفهمیده اند مشکل کجاست:خب راستش...اونا وضعشون خیلی هم جور نیست و با خرج این عمل...یکم هم بدتر شده...

مامان با اخم میگوید:لابد پسره آه در بساطش نداره تو هم میخواد ببره خونه عمه اش کلفتیه اونا رو بکنی...

مکث میکند و با صدای بلند تری میگوید:یا میخواد بیاد اینجا؟وای من از داماد سر خونه متنفرم...

بابا در سکوت نگاهم میکند...نفس عمیقی میکشم:نه مامان...هم خونه داره هم ماشین...

حالا ابروهایشان بالا رفته...:پس چی میگی؟؟

-خب وضعشون مثله ما نیست...برای همین فکر کردم مخالفت کنین...

بابا به حرف می آید:یعنی نمیتونه خرج بریز و بپاش های خانوم رو بده...

در دلم ناراحت شده ام...بابا از من هیچی نمیداند...من اصلا اینطور نیستم...

-دختر تو همیشه تو ناز و نعمت بودی...آخه حقته با یه کارخونه دار ازدواج کنی نه یه...

میپرم وسط حرفش:بابا...کم پسر های همکاراتون اومدن خواستگاری؟من نمیخوام معامله بشم...آدم کارخونه دار مثله شما فقط به پول فکر میکنه...

بابا دلخور شده ولی به روی خودش نمی آورد...

مامان به نظر راضی می آید...

-بابا،مگه سرور دختر خواهر خودتون دختره یه کارخونه دار نبود؟چرا خودتون پا پیش گذاشتین و عمه رو که مخالف بود راضی کردین تا با ازدواجش با آقا محمد رضایت بده؟آقا محمد که بدتر بود وضعش از پدرام...آقا محمد که پسر مستخدم خونه شما بود...مگه خوش بخت نیستن؟تازه سرور دومین بچش رو هم بارداره...به خدا از اونا خوش بخت تر تو دور و اطرافم زوجی رو نمیشناسم...

مامان با ذوق میگوید:سرور حامله است..

-آره شهره جون دیروز بهم گفت...

سری تکان میدهد...بابا با نارضایتی میگوید:آخه سرور دختره بسازی بود...

-از کجا میدونین من نیستم...؟من که پیش شما زندگی نمیکنم شما از کجا میدونید من خیلی ولخرجم و کلی بریز و بپاش دارم؟...

بابا با همان نارضایتی نگاهم میکند:یعنی این پدرامه مثله محمده؟؟

-من خیلی ندیدمش ولی واقعا پسره خوبیه...حالا شما هرچی خودتون میدونید...

این آخری لازم بود...همیشه وقتی بهشان احترام میگذارم و میگویم نظرتان برایم مهم است شل میشوند و نظر خودم را قبول میکنند...

بابا سری تکان میدهد:حالا برم یه تحقیقی بکنم...

لبخند میزنم...مطمئنم اینبار هم از این روشم جواب گرفته ام...

***

/ 1 نظر / 7 بازدید
میم8

خووب بووووووووووووووددد [قلب]من به تو افــتخار میکنممم[قلب][تایید]