اشک هایم برای تو|عفـــــــــا

پست بیست وچهارم:

با خنده و دهان پر میگویم:مامان تا حالا ندیده بودی منو؟از وقتی اومدیم رستوران یه سره زل زدی بهم

بابا با ابرویی بالا انداخته و در حالی که غذایش را میجود هردویمان را نگاه میکند

-آخه پرنیا از وقتی اومدی خونه هی زیر زیرکی میخندی...با اون حال بد ظهرت خب این رفتارات خیلی عجیبه...

با یاد اینکه بالاخره دارد همه چیز درست میشود و من میمانم باز لبخند میزنم...حالا پدرم هم دست از غذا خوردن کشیده و با تعجب به من زل زده.با خنده میگویم:ای بابا چیه؟خب غذاتونو بخورید...

مامان و بابا متعجب به هم نگاه میکنند...راستش این خنده هایم کم از قصد هم نبوده...میخواهم از همین حالا آماده شان کنم...بابا به حرف می آید:

-دخترم میدونی این شام واسه چیه؟

-نه...مگه مناسبت خاصی داره؟

-آره خب...راستش چون بالاخره راضی شدی و با ما میای خیلی خوشحال بودیم که...تصمیم گرفتیم شام بیایم بیرون

لبخند دندون نمایی میزنم:عه خب به من میگفتین تا الکی تو خرج نیوفتین...

گنگ نگاهم میکنند:آخه من که قبول نکردم بیام...

هر دو با اخم زل زده اند به من...با همان لحن پر از خنده ام میگویم: فکر نکنم بیام باهاتون...

بابا عصبانی میگوید:پرنیا...ما قبلا حرفامونو زدیم...تو میای...

با خنده ای پر شیطنت میگویم:آخه بابا فک میکنم تو دلم داره یه اتفاقایی میوفته...

باز گنگ نگاهم میکنند و مامان میگوید:فک کنم دسشویی از اونطرفه...

میزنم زیر خنده...:نه مامان منظورم تو قلبمه...

حالا هر دویشان متعجب نگاهم میکنند...من مشغول خوردن غذایم میشوم که مادرم از شوک در می آید و میخندد:پس این خنده هات...خیلی بلایی دختر...

بابا هنوز متعجب است...مامان ادامه میدهد:همون سروش؟؟

-نه...

-پس کی؟

-شما یکم صبر داشته باشین خودشون زنگ میزنن به بابا اجازشو میگیرن که خدمت برسن...

مامان با خوشحالی میزند زیر خنده...بابا کم کم از شوک در می آید و لبخند میزند.

***

مدتی میشود که بیدار شده ام...مامان و بابا خواب اند و از شهره هم خبری نیست...معمولا وقت هایی که مادر و پدرم می آیند بیشتر به پسر و عروس و نوه اش سر میزند...بعید نیست حالا هم آنجا باشد...موبایلم را بر میدارم و به آشپزخانه میروم...بعد از خوردن صبحانه ای مختصر در حد حوصله ام،به حیاط میروم و شماره ی پدرام را میگیرم...دیگر تا غروب طاقت نمی آورم...

صدای جدی و خشکش جای بوق ها را میگیرد:سلام...

-سلام!خوب هستید؟

-بله...کاری داشتید...

کمی حرصم گرفته اما به روی خودم نمی آورم...:کی میتونم ببینمتون؟

از خودم بیشتر حرصم میگیرد چرا با دوم شخص خطابش نمیکنم؟اگر انقدر به خودم سخت بگیرم حتما لو میرویم...

-فکر میکردم قراره ظهر همدیگه رو ببینیم...

-راستش...من دارم برای مادر و پدرم مقدمه چینی میکنم و برای همین...دوست دارم کار هامون با سرعت بیشتری جلو برن...

-بله...من هم همینطور چون...نتونستم از کسی چک بگیرم یعنی راستش نه سروش دست چک داره و نه صدرا...کس دیگه ای هم ندارم که انقدر بهم اعتماد داشته باشه...برای همین بهتره زودتر این خواستگاری رو برپا کنیم...

-خب پس؟

-ولی راستش من الان آژانس هستم...روز قبل بدون هماهنگی گذاشتم و رفتم و برای همین رئیس آژانس خیلی ازم نارحته...اینه که نمیتونم الان هم بیام و...

- یادم رفت دیشب اینو بگم...اگه بیکار باشید با توجه به اینکه هنوز مدرکتون رو نگرفتین...برای بابام قابل قبول تره تا راننده آژانس باشید...البته...ببخشید...اما باید کارتون رو رها کنید...به علاوه ما باید هرچه زود تر یه خونه مناسب پیدا کنیم و...من باید براتون یه ماشین هم بخرم...

سکوت کرده...:آقای...پاکرو...

از کلافگیه سکوتش و کلافگیه اینهمه سخت گرفتنم هنگام حرف زدن با او پفی میکنم و دور و برم را نگاه میکنم که متوجه مامان میشوم که پشت پنجره آشپزخانه ایستاده و کنجکاو نگاهم میکند...

-من با رئیسم صحبت میکنم...تا یک ساعت دیگه میام دنبالتون...

لحنش از همیشه خشک تر و عصبی تر شد بود...لبم را از درون گاز میگیرم...به نظرم با رفتار هایم دارم تحقیرش میکنم وپولم را به رخش میکشم...اما اینها فقط کار هایی است که باید انجام دهیم تا نقشه مان خوب پیش برود...

با قدم های آهسته به داخل خانه میروم...باید آماده شوم...به بهترین نحو...باید باحرکات و رفتارم مامان را قانع کنم که همه چیز واقعیست...

مامان نشسته روی مبل و پا روی پا انداخته و همانطور که آب پرتقالش را جرعه جرعه میخورد مرا زیر نظر دارد...بازیگر خوبی ام...موبایلم را در دستم میچرخانم و هی از این سو به آن سو میروم...دستی به شالم میکشم و جلوی مامان می ایستم:مامااان...آرایشم بد نشده؟تو عمرم انقد آرایشم زیاد نبوده...

لبخند میزند...

دستی به مانتویم میکشم:خوب شدم مامان؟

-وای پرنیا آره.چرا انقد استرس داری حالا؟

-نمیدونم...

موبایلم زنگ میخورد...ادای هل شدن را در می آورم...آب دهانم را قورت میدهم:الو؟!؟!؟!

-سلام پرنیا خانم...

باز خوبه مثل من به فامیلی صدا نمیکنه...

از اینکه میخواهم ادا در بیاورم استرس میگیرم:سلام...

-جلو در خونتونم...

-نه نه...زحمت نکش میام سر خیابون...

مامان مطمئنا کنجکاوی میکرد...نباید پراید پدرام رو میدید

-آخه من که اومدم...چرا سر خیابون...

-نه بابا ...خودم میام دو قدم راهه...

پدرام پفی میکند:میرم سر خیابون...

-الان راه میوفتم...خدافظ

-خدافظ

مامان داره با چشم های تنگ نگاهم میکند...

-خدافظ مامان من برم...

-کجا دارین میرین حالا؟

آب دهانم را قورت میدهم...دندان هایم را با بی حیای نشان مادرم میدهم:حرفامونو بزنیم دیگه...

میخندد...

سریع میدوم بیرون.پدرام و ماشینش را سر کوچه میبینم...کوچه را هم میدوم...به ماشینش تکیه داده و نگاهم میکند...وقتی به او میرسم به نفس نفس افتاده ام...سینه ام میسوزد...به سختی و بریده بریده میگویم:س..لام...ببخ...شید...مامانم پیشم نشس...ته بود...

-سلام...چرا دویدین؟

-نمی...خواستم خی...لی منتظر بشین...

-لازم نبود بدوید...در ضمن...معذرت میخوام...همه فکر ها رو شما دارین میکنین اصلا حواسم نبود که خانوادتون نباید ماشینم رو ببینن...

این را با حرص میگوید...:آقای پک...آقا پدرام!

نگاهم میکند...

سر افکنده میگویم:متاسفانه اینجور چیزا برا خانواده ام خیل مهمن...من اصلا منظوری نداشتم...نمیخواستم نارحتتون کنم یا غرورتون رو...

-انقد به خودتون سخت نگیرین...سوار شید...داره دیر میشه...

من سوار میشوم و خودش هم ماشین را دور میزند و سوار میشود...

تا ظهر به چند بنگاهی سر میزنیم...اما...بی نتیجه است...تصمیم میگیریم ساندویچی بخوریم و بعدش اول ماشین را معامله کنیم...پدرام اصرار میکند که ماشین خودش را بفروشد و مبلغی از پول ماشین را او بدهد...اما قانعش میکنم که میتواند ماشینش را بفروشد اما پولش را برای خرج های حاشیه ایه نمایشمان نگه دارد...برای ناهار ساندویچ میخریم و در ماشین میخوریم و حرف های باقی مانده را میزنیم:

-آقا پدرام...

نگاهم میکند...:به عمتون گفتین؟

-نه...

-کی میگید؟

-امشب میگم...پرنیا...

نگاهش میکنم...معلوم است سختش شده که اینطور خطابم کرده ولی واقعا کار خوبی کرده...:این نمایش وقتی تنهاییم یا با بچه هاییم قرار نیست اجرا بشه...میدونم که قبول کردم و سعیم رو میکنم نقشمو خوب بازی کنم ولی این کار واقعا سختیه...برای همین ازتون میخوام...لطفا زیاد مهمونی و اینا ندین یا نرین...منظورم اینه که...

-بله حد الامکان ساعاتی که باید نقش بازی کنیم رو کم میکنیم...

-یه مورد دیگه...من یه شرطی دارم...هرچند یکم دیره...

-بله بگید...

-میشه یکم یه سری چیز ها رو مراعات کنید...یعنی...بالاخره این نمایش فقط برای خانواده شما نیست...دوس ندارم خانواده و اطرایانم فکر کنن بی غیرتم...

خون خونم را میخورد...با عصبانیت میگویم:اگه منظورتون رو درست فهمیده باشم باید بگم نگران نباشین من از اوناش نیستم که هر سری با یکین...

با شیطنت اما بی لبخند میگوید:اگر کا با یکی هم باشید عیب داره...

دیگر دارد از سرم دود بلند میشود:من اصلا با هیچکی نبوده و نیستم...

شانه هایش را بالا می اندازد:در کل خواستم بگم آبروی منو حفظ کنید لطفا...

تقریبا داد میزنم:یعنی میخواین بگین من آبرو برم؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با شیطنت و خنده ای شیطانی ک واقع از او انتظار نداشتم میگوید:کم نه...

همانطور که به بیرون نگاه میکند و لبخندش هنوز روی لب هایش هست میگوید:رز اول زیبایی با هم داشتیم...

میان حرص خوردن خنده ام میگیرد...پدرام هم کم بدجنس نیست...اما عجیب است که این روز اول شده تنها دکمه ی آب کردن یخ هایمان...

الکی طولانی بود...هیچی نداشت در کل!خنثی


/ 2 نظر / 13 بازدید
هستی

خوب بود این آشنایی لازم بود

هستی

چرا شهر ساری؟؟؟؟ نکنه ساروی هستی؟ بنظرم معصومیت پرنیا باید بیشتر باشه خیلی کندی زود باش [تایید]