اشک هایم برای تو|عــفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

پست بیست و هشتم:

***

شقیقه هایم را میفشارم...اشکم یک لحظه هم بند نمی آید...در اتاقم باز به صدا در می آید...:دایی حوصله ندارم.ولم کن...

-پرنیا...بیا این درو باز کن ببینم...آدرس خونشونو نداری؟خودم میرم یقه اش رو جمع میکنم...

-نه ندارم دایی...ولم کن...برو تو اتاق خودت دیگه...حوصله ندارم...

-پرنیا...ناهار هم نخوردی...بیا شام بخور میمیری ها...

-باشه میام بعدا...برو دیگه...

میدانم هنوز نرفته اما دیگر حرف نمیزند...به خودم داخل آینه نگاه میکنم...انقدر گریه کرده ام که پلک هایم پف کرده و چشمانم سرخ است...از ظهر نشسته ام جلوی آینه و عین دیوانه ها گریه کرده ام...پیشانی ام را روی آینه میگذارم...نفس عمیقی میکشم و همه چیز را یک بار دیگر برای خودم دوره میکنم...شاید یک جا را اشتباه فهمیده باشم...شاید یک راه را نرفته باشم...الان 14 روز است هیچ خبری از پدرام نیست...12روز است که موبایلش خاموش است...11 روز است که صدرا و سروش هم جواب نمیدهند... که 5 روزش سلاله هم خبری از صدرا نداشت...و 6 روز است که من خبری از سلاله ندارم...او هم تلفنم را جواب نمیدهد...چشمانم را روی هم میفشارم...درد میکنند بس که گریه کرده ام...اصلا برایم مهم نیست که 40 میلیون پول را داده ام به پدرام اما حالا خبری از او نیست...مهم این نیست که انگار سرم کلاه رفته است...مهم این است که دیگر هیچ راهی ندارم...مجبورم بروم خارج یا...با یاد سالار که در این اوضاع و احوال زنگ زده و باز تهدید کرده حالم بدتر میشود...دیگر هیچ راهی وجود ندارد...یعنی اینهمه تلاش چندین ماهه ام بیهوده بوده...من با پدر و مادرم میروم...میروم به یک کشور که کشور خودم نیست...که زبانشان را بلد نیستم...که نمیدانم قرار است آنجا چگونه زندگی کنم...میروم چون نمیشود درست بعد اینکه نامزدت رهایت کرده دوباره عاشق شوی و ازدواج کنی...نمیشود...نمیشود...دیگر راهی نیست...حتی دیگر نمیتوانم به بابا اصرار کنم...اگر شک کند و بفهمد اینها همه نقشه بوده دیگر به هیچ وجه اجازه هیچ اظهار نظری را به من نمیدهد...مستقیم فرانسه...

آه میکشم و به یاد تمام روز هایی می افتم که مامان یا بابا زنگ زده بودند و از پدرام پرسیدند و من با صدای بی جانم گفتم:راستش حال شوهر عمه اش زیاد خوب نیست و زیاد نمیتوانیم با هم برویم و به کار های عروسی برسیم...

باز در میزنند...بلند میشوم و اشک هایم را پاک میکنم:دارم میام دایی...

نفس عمیقی میکشم.چشمانم را میفشارم...کلید را از روی میزم بر میدارم و در را باز میکنم...اینبار شهره بود...دایی هم چند قدم عقب تر سر به زیر ایستاده...شهره پر از غم نگاهم میکند...:بیا شام...

سرم را تکان میدهم.دایی دستی به موهایش میکشد...اصلا نگاهم نمیکند...چقدر کار خوبی میکند...اگر نگاهم کند دیوانه میشود...دایی خیلی روی اشک های من حساس است...از بچگی خیلی اشکم را در میاورده ولی همیشه هم میگفته "هر کی غیر من اشک پرنیا رو در بیاره خودم اشکشو در میارم..."

پایین میرویم.هر سه در سکوت شام میخوریم...خیلی زود از سر میز بلند میشوم...نه اینکه سیر شده باشم...خسته شده ام...حوصله ی خوردن را ندارم...آهسته "الهی شکر.شهره جونم دستت درد نکنه" ای زمزمه میکنم...و از پله ها بالا میروم...اول به دستشویی طبقه بالا میروم و رویم را میشویم و بعد به اتاقم میروم...موبایلم را از روی میز بر میدارم و روی تخت دراز میکشم...قفل موبایل را باز میکنم و با دیدن تماس های بی پاسخ عین فنر میپرم و سیخ می ایستم...

5 تماس بی پاسخ از سلاله...

3تماس بی پاسخ از صدرا...

1 تماس بی پاسخ...از پدرام...

همان لحظه موبایلم زنگ میخورد...بی معطلی بر میدارم و داد میزنم:کجااییییییییییییی تو؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

با صدای آهسته ای میگوید:سلام...

اشک هایم دوباره جاری میشن...صدایم آهسته تر میشود:معلومه کجایی تو؟؟

-چرا صداتون گرفته؟

-چون دارم گریه میکنم که بهت اعتماد کردم و تو گند زدی به همه چی...

-خانم مروت...من معذرت میخوام واقعا ولی...

با ورود دایی و دیدن اخم هایش با عجله میگویم:بعدا تماس میگیرم...

و فورا تلفن را قطع میکنم...دایی روی تخت مینشیند:چرا قطع کردی؟

-ها؟

-مگه این پسره نبود؟چی شد پیداش شد...؟؟؟؟؟؟؟؟

روی زمین رو به روی دایی مینشینم:نمیدونم...میخواست بگه که اومدی تو و من قطع کردم...

با اخم نگاهم میکند:فکر کردم الان مجبورم میکنی گوشی رو بدم بهت...میدونم عصبانی هستی...فکر کردم یه چیز میگی پسره میزاره میره...

دایی اخم هایش غلیظ تر میشود:وقتی از نامزدی تا عروسیتون یک ماه فاصله بیشتر نیست اینطور غیب شدن چه معنی میده؟اون پسره باید توضیح بده کجا غیب شده بود این مدت....

-دایی...معلومه که توضیح میده...ولی به من نه به شما...تو الان عصبی هستی...

دایی با عصابانیت نگاهی به اطرافش می اندازد و دستی به مو هایش میکشد...

-یه نگاه به چشمات بکن...اگه کارت دست این پسره گیر نبود زنده نمیزاشتمش...

آهی میکشم و بلند میشوم تا بروم به طبقه پایین و تلویزیون نگاه کنم...میدانم امشب اگر به پدرام زنگ بزنم حتما دایی تلفن را از دستم میگیرد و با سابقه ای که در از کوره در رفتن دارد حتما همه چیز را خراب میکند...

***

دایی از صبح نشسته بود کنارم و فرصت نمیداد تا به پدرام زنگ بزنم...از شدت کنجکاوی نمیتوانستم روی هیچ کاری تمرکز کنم...از دست دایی عصبی بودم و از دست پدرام هم بیشتر...درسته برگشته بود اما 14 روز غیبتش به اندازه ای حالم رو بد کرده بود که الان به خونش هم تشنه باشم...با زنگ خوردن موبایلم بی خیال دایی شدم و جواب دادم:بله؟

-سلام...پرنیا خانم...زنگ نزدین...چون کار مهمی داشتم...مزاحم شدم...الان جلوی در خونتونم...

-الان میام...

دایی سرش به موبایلش بند است و نگاهم نمیکند...عصبی از پله ها پایین میدوم...آیفون را میزنم و از در خانه بیرون میروم و روی سکو منتظرش می ایستم...پدرام در حیاط را میبندد و در حالی که سرش پایین است حیاط را میگذراند...سرش را بلا میاورد و با دیدنم سلام میکند...

این واقعا پدرام است؟دور چشمان سبزش به شدت گود افتاده و صدایش به شدت گرفته است...گنگ به نگاه متعجب و پر از سوالش روی خودم خیره میشوم...سرش را پایین می اندازد...با شک نگاهی به سر تا پایم می اندازم و با:ببخشید الان میام...

به داخل ویلا میدوم.آنقدر فکرم مشغول بود که همان طور با تاپ و شلوارک جلویش ظاهر شدم...لبم را میگزم و وارد اتاق میشوم...دایی همانطور سرش توی گوشی اش است و نگاهم نمیکند...به سمت کمدم میروم...

-کی بود؟

-دایی تو رو خدا قاطی نکن بزار ببینیم حرف حسابش چیه و چه توضیحی داره...

با حرص میگوید:پس این پسره بود...ناگهان مانند ببر میپرد و زل میزند به من و بعد چند ثانیه ای نیغرد:اینطوری رفتی جلوش؟؟؟؟؟

-خب حواسم نبود الان هم اومدم لباسم رو عوض کنم...حالا خوبه محرمیم...

هنوز داد میزند:غلط کردین محرمین...وایسا به این پسره حالی میکنم...کجا رفت غیب شد یهو...

-دایی تو رو خدا ول کن...

دایی قرمز شده و عصبی است...:مانتو بپوش...

با چشم غره نگاهش میکنم و سر سر مانتو و شلواری میپوشم و شالم را روی سرم می اندازم...

دایی پشت در اتاق رژه میرود و دستش را هر چند ثانیه یک بار در موهایش فرو میکند...

از چهره اش پیداست میخواهد بد دعوایی راه بیاندازد...تا مرا آماده میبیند به سمت پله ها میرود...به سمتش میدوم...باید آرامش کنم:حالا کاوه جونم نمیشه بخاطره این شامپانزه حقیر ببخشیش و نکشیش؟؟؟؟؟؟میدونم چون اشک پرنیات رو در آورده نمیخوای سر به تنش باشه...ولی الان آروم باش بزار کارم راه بیوفته به وقتش خودم اشکشو در میارم...

دایی مهربان نگاهم میکند...برای اینکه کمی خودم را برایش لوس کرده باشم از گردنش آویزان میشوم...:عشق منی تو...

می آیم گونه اش را ببوسم...دایی هم با همین قصد سر برمیگرداند که اتفاقی لب هایمان روی هم میرود...با خنده به عقب هلش میدهم اما دایی با شیطنت میگوید:ایول...خوشمزه بود...

با چشم غره رو ازش بر میگردانم و به رو به رو خیره میشوم که...

از گوش و دهان و بینی پدرام انگار دود بلند میشود...فکش منقبض است و چهره اش سرخ شده...هنوز دست دایی دور کمرم است...نگاه پدرام پایین میرود و روی دست دایی ثابت میشود...که اینطور پس فکر بد کرده که اینطور جوش آورده...

دایی فریاد میزند:14 روز کدوم جهنم دره ای گم و گور شده بودی که خبری ازت نبود عوضی؟

جنگ آغاز میشود...اما نه انگار پدرام این قصد را ندارد با حرص از دایی و برمیگرداند و رو به من میگوید:خانم مروت اومده بودم بگم 40 میلیونتون رو پس آوردم هروقت تعیین کنید میریم خونه و ماشین هم به نامتون میزنیم...همکاریمون همینجا تمومه...

خشک میشوم...دایی فریاد میزند:چی؟یعنی چی؟مگه الکیه؟

جمله اش را تمام نکرده به سمت پدرام حمله میکند و یقه اش را جمع میکند و با صدای بلند تری فریاد میزند:تو که عرضه تموم کردنشو نداشتی غلط کردی از اول شروعش کردی...احمق حالا این پرنیام باید چیکار کنه؟گند زدی به همه چی حالا میخوای بذاری بری؟؟؟؟

-اگه انقدر برات مهمه چرا خودت با پرنیاتتتتتتتتتتتتت ازدواج نمیکنی،خب؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟

دایی که تازه "2زاری اش افتاده"نگاهی به من که ترسیده ام می اندازد...هنوز پر از عصبانیت است...اما رنگ نگاهش به همان نگاه شوخ همیشگی تغییر رنگ داده...

پدرام با حرص یقه اش را از میان دستان دایی بیرون میکشد...دایی دیگر حرفی نمیزند تا اوضاع رو از این بدتر نکند...

-40  میلیونتون رو روی میز گذاشتم

این را میگوید و از در بیرون میرود...دنبالش داخل حیاط میدوم...:آقای پاکرو...پدرام خان...شما رو به خدا یه لحظه صبر کنید...

خیلی سریع راه میرود اما خدا را شکر حیاط به اندازه ی کافی بزرگ هست...

فریاد میزنم:پدرام تو رو جون آقا طاها بایست...

"وا"کلید روشن و خاموشش را کشف کردم..."آقا طاها"

بر میگردد سمتم...جلو میروم و در یک قدمی اش می ایستم...فکش هنوز منقبض است:آخه پسر به این خوشگلی حیف نی؟واس چی اومدی منو انداختی تو هچل؟این که خبه...هم رو هم که میخواین و دوست دارین...

حرصم گرفته اما سعی میکنم آرام باشم و با آرامش همه چیز را حل کنم:آقای پاکرو انقدر الکی برا یخودتون قصه نبافید..کاوه...

وسط حرفم میپرد:ببین برام مهم نیس این کاوه کیه و چی کارته...من نمیتونم دیگه به این نقش ادامه بدم...40 میلیون که رو میزه...واسه خونه و ماشین هم بهم زنگ بزن...

رویش را بر میگرداند که برود...نفسم را با حرص بیرون میدهم تا آرام باشم... میدوم و جلوی در مچ دستش را میگیرم تا مانع رفتنش شوم:باشه باشه...من حداقل این حق رو که دارم بدونم چی شده...اجازه بدید برم کیفم رو بردارم بریم همون کافی شاپ قبلی بشینیم حرف بزنیم ببینم چی شده...

دستش را محکم از دستم خارج میکند:همینجا هم میتونم بگم...

دیگر دارم از کوره در میروم تا همین جایش هم خیلی صبور بوده ام که تحمل کردم...:آقاا پدرام...اصلا من خونه و ماشین رو همین الان میخوام بریم بهم برشون گردونید...

نگاهم میکند...

نفس عمیقی میکشم و با ملایمت بیشتری میگویم:چند لحظه صبر کنید...

با تمام سرعت به سمت خانه میدوم...خدا را شکر کیفم روی اپن آشپزخانه است...

دایی جلوی تلویزیون لم داده:خوشم اومد بچه با غیرتیه ولی ناموسا اگه بره خیلی بیشعور و بی معرفت و نفهم و عوضی و...

کیفم را بر میدارم:باشه دایی هرچی فحش بلدی بده خب؟؟؟

بیرون میدوم...توی حیاط نیست...حیاط را با سرعت جت رد میکنم.خدا کند نرفته باشد...

به پرشیا تکیه داده و به آسمان مینگرد...

-ممنون که موندید...

-خانم مروت من واقعا نمیتونم ادامه بدم...

آهی میکشم...:باشه...فقط بریم کافی شاپ یکم حرف بزنیم خب؟

کلافه سوار میشود...و من هم...

خیلی طولانی شد این پست بسته دیگه...خوابم هم میاد...بقیه اش باشه بعدا

/ 1 نظر / 10 بازدید
میم8

بـــــد جایی تموم شددددددددددددددددددددددد[گریه][منتظر][کلافه]