اشک هایم برای تو|عفا

به ویرایش نیاز داره کلی غلط داره ولی حوصله ندارمنیشخندخنثی
بفرمایید:
پست سی و یکم:
 
 
 
در طول راه هیچ حرفی بینمان رد و بدل نمیشود نه غصه های من اجازه میدهد صدایی از حنجره ام خارج شود و نه کلافگی پدرام...درون کوچه ای میپیچد.پارچه ی سیاه بر در خانه ای با در سبز کمرنگ آه ام را بی اختیار در می آورند.از اینهمه بی کسی این خانواده دلم میگیرد.غصه هایم از یادم میروند و فکر میکنم غم هایم در برابر از دست دادن پدر و مادر و بعد آنها کسی که پناهت داده و جای آنها را برایت پر کرده واقعا حقیر است.نا خود آگاه به چهره در هم فرو رفته و خسته و کلافه ی پدرام خیره میشوم که با تمرکز بر روی رانندگی اش پرشیا را با دقت پارک میکند...همین که ماشین را خاموش میکند نگاهم را میدزدم و پیاده میشوم.پدرام کلیدش را در می آورد اما نگاهی به آن میکند و دوباره آن را به جیبش بر میگرداند و زنگ را میزند.از همین بیرون هم پیداست که خانه ای کوچک اما با صفاست. .. صدای "بله؟"ی پریسا را خوب میشناسم
-باز کن پریسا منم...پرنیا هم اومده...
نگاهی به من می اندازد...کلافه نفسش را بیرون میدهد و در را هل میدهد تا داخل شوم...در با صدای جییییر بدی باز میشود و داخل میروم...حیاط خیلی کوچکشان که با دو قدم طی میشود در دو طرف باغچه هایی غرق گل و گیاه دارد...
از پله ها بالا میروم...پریسا با لباس مشکی جلوی در ایستاده و لبخند محوی میزند که چیزی از غم های چسبیده به صورتش کم نمیکند.از غم چهره اش بغضم میگیرد...پدرام پشت سرم داخل آمده و در را بسته.کفش هایم را در می آورم و سه پله را بالا میروم و پریسا را در آغوش میگیرم...حرفم نمی آید...اما گریه ام می آید عمه را میبینم که از آشپزخانه که آنسوی حال کوچکشان است به سمتمان می آید پس از آغوش پریسا خارج میشوم و آرام زمزمه میکنم:تسلیت میگم...پدرام نگفته بود...همه این مدت کوچیک ترین خبری ازش نداشتم...شرمنده شدم به خدا...ببخشید تو رو خدا...
عمه جلو می آید و هدایتم میکند تا روی یکی از مبل ها بنشینم:سلام عزیز دلم...شرمنده ی چی؟اشتباه از پدرام بود.لابد کلی فکرت هزار راه رفت...
بی اختیار قطره اشکی از گوشه چشمم میچکد:آره...گوشیش هم خاموش بود...به خدا از دایی ام بپرسین حالم رو...
عمه به پدرام که زل زده به من چشم غره میرود:کم عقلی کرد...ببخشش. ..
ناگهان بغضش میشکند و با گریه ادامه میدهد :طاها خیلی دوست داشت ببینتت. ..
اشک های من هم میچکند...کوچک ترین کنترلی رویشان ندارم.عمه ادامه میدهد:بهم گفته بود بد ترین عذاب واسه روحم اینه که بخاطر من عروسی پدرام عقب بیوفته...
با همان چشمان گریان متعجب به پدرام خیره میشوم.او هم خیره به من است و کلافه...
-اما آخه...
-به خود پدرام هم گفته بود...طوری نمیشه که...این پدرام اگه همینطوری بخواد تو این خونه راست راست راه بره فقط داغه دل منو تازه میکنه...
-ولی آخه نمیشه که...
باز وسط حرفم می آید:تا همون چهلم هم که صبر کنید ممنونتون میشیم. ..این تنها وصیت طاهاس. ..باید اجرا بشه...
سرم را پایین می اندازم...چه میتوانم بگویم..."آها":پس جشن نمیگیریم...منم زیاد از جشن و اینا خوشم نمیاد...
پدرام با دقت عمه را زیر نظر دارد.عمه نگاهم میکند:پدر و مادرت نارحت میشن...کلی آرزو برا دخترشون دارن...
-آخه جشن که دیگه نمیشه بگیریم...از طرف بابا و مامانم نمیتونم نظری بدم...ولی نظر خودم این بود...حالا که انقدر اصرار میکنید البته...
عمه و پدرام هر دو به من نگاه میکنند...
-اصن این حرفا رو بزارید برای بعد...الان من اومدم برای تسلیت...این حرفا اینجا خوب نیست...شما الان عزادارید. ..
عمه با محبت نگاهم میکند و پدرام کلافه از بلاتکلیفی و این اجبار ها سرش را پایین می اندازد.
-راستی!شما یه دختر هم دارید نه؟
چهره عمه بیشتر از قبل از غم سرشار میشود.زل میزند به در اتاقی...:از بعد مراسم خاکسپاری رفته تو اتاق فقط هم پریسا رو راه میده...
پریسا هم غم زده نگاهم میکند:منم میرم کلی ترش میکنه...ولی بالاخره یکی باید غذا بده بهش دیگه...بعدش هم اونجا اتاق من هم هست...
سری تکان میدهم...پریسا نزدیک تر می آید و طوری که پدرام نشنود میگوید:شده درست عین داداش...قاطی کرده...داره افسردگی میگیره...عین داداش میگه تقصیره منه...و من بدبختم و ...
عمه که صدای پریسا را شنیده آهی میکشد.زنگ خانه شان به صدا در می آید...پدرام بلند میشود و جواب میدهد و بعد با چهره ی درهمی میگوید:عمه زن عموئه. ..
پریسا متعجب نگاهش میکند...عمه هم آهی میکشد:عطا هم هست...
-نمیدونم ولی صدای فائزه میومد...
بلند میشوم...پریسا به سمت در میرود و پدرام با همان چهره عبوسش کنارم می آید...اول کمک میکند عمه بایستد و بعد خودش کنارم می ایستد...
پریسا از در عبور میکند و این یعنی مهمان ها وارد حیاط شدند...
صدای احوالپرسی و تسلیت گفتنشان با پریسا می آید...و بعد داخل می آیند...زنی مسن تر از عمه و دختری بزرگ تر از خودم که هر دو حسابی به خودشان رسیده اند و از وضع ظاهرشان پیداست وضع مالی خوبی دارند...پریسا که پشت سرشان در

را میبندد چهره عمه کمی درهم میرود.به نظر می آید منتظر "عطا" که احتمالا برادرش است بوده زن بعد از سلام و تسلیت گفتن به عمه و پدرام با ابرو های بالا انداخته و لبخندی زیبا نگاهم میکند:شما باید نامزد پدرام جان باشید...
لبخند محوی میزنم و سلام میکنم...فائزه با این حرف زن عمو برمیگردد و با یک تای ابرو ی بالا انداخته و پر از افاده براندازم میکند...:پس عروس خانم شمایید!!؟؟
از لحنش اصلا خوشم نمی آید اما سعی میکنم خوش برخورد به نظر بیایم پس به گرمی سلام میکنم...زن عمو که همچنان با لبخند زیر نظرم داشت به سمت عمه بر میگردد:عاطفه جون به خدا باید ببخشید...دیر اومدیم...تسلیت میگم...خیلی نارحت شدم وقتی شنیدم...ولی میدونی که...منتظر موقعیتی بودیم که عطا نباشه تا بتونیم بیایم...شرمنده ام به خدا...به هیچکدوم از مراسما هم نتونستیم خودمونو برسونیم از دست این برادره شما...
عمه آهی میکشد:نه بابا!همین که اومدین کلی خوشحالمون کردین...بفرمایید بشینید. ..
کنجکاو شده ام جریانات عجیب این خانواده را کشف کنم اما فعلا باید این کنجکاوی را نادیده بگیرم و در پذیرایی به پریسا کمک کنم...
***
دیگر غروب شده و از" 4 تماس بی پاسخ از کاوه" پیداست که دایی هم نگران من است...به سختی اینطور صدایش میکنم:پدرام...
هم پدرام و هم پریسا و هم عمه هر 3 برمیگردند به سمتم:میشه منو برسونی؟؟؟
عمه لبخند میزند:خسته شدی پرنیا جان...همه ی پیش دست ها رو هم تو شستی...
-نه بابا چه زحمتی وظیفمه. ..بازم شرمنده ام که تو مراسما نبودم که کمکتون کنم
-اون که تقصیر این پدرامه...
به پدرام نگاه میکنم...و لبخند بی جانی میزنم:من که بخشیدمش...غم از دست دادن آقا طاها و فشار های مراسم ها باعث شد یادش بره...عیبی نداره...
عمه لبخند میزند...
پریسا جلو می آید و در آغوشم میگیرد و خداحافظی میکند...دوباره به سمت عمه بر میگردم:راستی مامان و بابا رو هم خبر کردم دارن میان ساری حتما فردا خدمت میرسن...
-تو زحمت افتادن...
-نه چه زحمتی؟
پدرام که از تعارف ها کلافه شده نگاهی به موبایلم که باز زنگ میخورد می اندازد:پرنیا من میرم ماشین رو روشن کنم...مثل اینکه داییت خیلی نگرانت شده...
کلافگی از لحن و صدایش میبارد...این را عمه هم حس میکند...خداحافظ دیگری میگویم و خانه کوچکشان را ترک میکنم...
***
/ 0 نظر / 10 بازدید