اشک هایم برای تو|عــــفــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــا

سلاااااااااااااااااااام!

همینجا اول از همه دوستانی که تو نظرات وب چه تو اس یا هرجای دیگه گفتن پست قبلی رو بد جا تموم کردم معذرت خواهی میکنملبخندمیدونم چقدر حرص خوردین خودم وقتی این سریال های لعنتی تموم میشن همه رو فحش میدمچشمکولی از این به بعد سعی میکنم جاهای بد تری تموم کنممممممنیشخندزبانخنده

یه خبر بد...ناراحتدارم میرم مسافرت یه چند روز نمیتونم پست بزارم...افسوس

دعا کنین خوش بگذره که بعدش بتونم با روحیه عالی پستای خوب خوب بزارمنیشخند

راستش آقا امام رضا دعوتمون کرده تولدشلبخندلبخندلبخند

حالا میریم سر رمان:

پست بیست و نهم:

در راه همه ی تمرکزم را گذاشته بودم برای اینکه آرام باشم و سرش داد نزنم...پدرام هم سکوت کرده بود و اخم هایش در هم بود...سرم را بالا آوردم و نگاهش کردم با آن اخم های همیشگی اش زل زده بود به منو و گویی در حال انتخاب بود...نفس عمیقی میکشم تا آرام باشم و تک سرفه ای میکنم تا حواسش را به خودم جلب کنم:نمیدونم این 14 روز چه اتفاقی افتاده که شما همچین تصمیمی گرفتین ولی...اگهتصمیمتون به اتفاق امروز مربوط میشه باید بگم...

وسط حرفم می آید:اون قضیه که اصلا به منمربوط نمیشه...اما من نمیتونم ادامه بدم شما هم باید منو درک کنید...ادامه این نمایش برای من غیره ممکنه....امیدوارم بفهمید...

دندان هایم را روی هم فشار میدهم...دیگر نمیتوانم تحمل کنم...بغضم میترکد و اشک هایم بر گونه هایم جاری میشوند...دیگر کنترلم دست خودم نیست....می ایستم وفریاد میزنم:تو یه آشغالی...آخه عوضی اگه نمیتونی از اول برای چی اومدی؟میدونی داری چه بلایی سرم میاری؟میفهمی اگه بری من هیچ راه دیگه ای ندارم؟؟نمیفهمی دیگه حق نداری تنهایی تصمیم بگیری؟؟؟نمیفهمی اینها رو واقعا؟؟؟؟؟؟؟؟؟

زار میزنم....همه در کافی شاپ نگاهمان میکنند اما برایم مهم نیست.چیزی که برایم مهم است این است که باید بروم...باید همه کسانی را که دوست دارم بگذارم و بروم...همه چیز هایی را که دوست دارم بگذارم و بروم...باید رویاهایم را فراموش کنم و بروم...

دادا میزنم:تو یه نفهمه بیشعوری...

او هم می ایستد و آرام میگوید:شما رو به خدا آروم باشید...آبرومون رو بردید بعد میگید آبرو ریز نیستید...چه فرقی میکنه من اگه برم شما اون پسره رو که دارید...

داد میزنم...:آره خوبه باز اونو دارم...یه امیدیه که همه شما پسرا نفهم و عوضی نیستید...باز خوبه داییم هست...باز خوبه داییمو دارم...احمق!اون داییمه...

با گریه به سمت در کافی شاپ میدوم و به"خانم مروت"گفتن هایش توجهی نمیکنم...در پیاده رو با گریه میدوم...خاطراتم با سلاله...با دایی با شهره...و با همه دیگر کسانی که عاشقانه دوستشان دارم از جلوی چشمانم عبور میکنند...دانشگاه...داروخانه خودم که در رویاهایم ساخته بودم...می ایستم و سورتم را میپوشانم...همانجا روی سکوی جلوی ویترین مغازه ای مینشینم و زار میزنم...نفس کم میاورم...

-خانم مروت!!؟؟

دستم را از جلوی صورتم بر میدارم وبا دیدنش بی اختیار مشتی به بازویش میزنم:گم شو...

ناله میکنم...دیگر واقعا هیچ راهی نیست...

چشمانم ناگهان متوجه شاسی بلند مشکی آن سوی خیابان میشود...با ترس بلند میشوم...سالار به آن تکیه داده و با پوزخند همیشگی اش آدامس میجود و قلنج انگشتان دستش را میشکاند...

-من میدونم نامردیه...ولی شما بگین...با وجود فوت شوهر عمه ام من چرا و چجوری میتونم به این بازی ادامه بدم؟؟؟

با تعجب نگاهش میکنم...

آب دهانم را قورت میدهم و دوباره به سالار نگاه میکنم...حالا دست به سینه شده و با یک ابروی بالا انداخته نگاهم میکند...

دوباره به پدرام نگاه میکنم...آقا طاها فوت کرده...زل میزنم به پیرهن مشکی اش...راست میگوید...او برای پول عمل آقا طاها جلو آمده...و به علاوه اصلا با وجود فوت شوهر عمه اش که نمیتواند عروسی کند...هق هق میکنم و نگاهم را دوباره به سالار میدهم...:آ..آقای...پاکرو...

دارد نگاهم میکند...هق هق میکنم:حداقل...حداقل که میتونید..منو تا خونه ام...

آب دهنم را قورت میدهم...

پدرام به سمت ماشین اشاره میکند:بله حتما...بفرمایید...

به سمت ماشین راه می افتم...چشمانم سیاهی میرود...در این لحظه واقعا فقط سالار را کم داشتم...سکندری میخورم...پدرام محکم بازویم را میگیرد:حالتون خوبه؟؟؟

بر میگردم و به سالار نگاه میکنم...اخم کرده و نگاهمان میکند...آب دهانم را قورت میدهم...پدرام بر مییگردد و پشت را نگاه میکند...نزدیک ماشین آرام بازویم را رها میکند...سوار میشوم و سرم را روی داشبورد میگذارم...حالا باید چه کار کنم؟؟؟؟؟؟؟؟؟آه بلندی میکشم...

پدرام هم سوار میشود...

ناگهان چیزی در ذهنم جرقه میزند...:آقای پاکرو...!

نگاهم میکند...

-من واقعا تسلیت میگم ولی...

کلافه نگاهم میکند...

-اگه یکم معرفت داشته باشید و ادامه بدید...

صدایش بالا میرود...:با فوت کردن شوهر عمه ام چطوری عروسی بگیرم آخه؟؟؟؟؟؟؟

حال فریاد زدن ندارم...هنوز اشک هایم بر گونه هالیم جاری است...آرام میگویم:همین دیگه...اینطوری نمایش آسون تر هم هست...اسمی هم تو شناسنامه ها نرفته...

در فکر میرود...نگاهم میکند...نفس عمیقی میکشد و ماشین را روشن میکند:نمیدونم!

/ 2 نظر / 14 بازدید
هستی

صندوق عقب ماشینتون جا دارین من بیام مشهد [لبخند] سلام مارو به امام رضا برسون... خوش بگذره [شوخی]

میم8

میشه لطف کنی وقتی میخای اوله رمان یه حرفایی بزنی با یه رنگه معلوم این کارو بکنی؟؟؟ کور شدم تا بخونم ...Ctrl+A زدم تا بتونم بخونم.... مرسی[فرشته] در ضمن زیارتت هم قبول باشهههههه[ماچ][ماچ]