اشک هایم برای تو|عــــــــفا

سلا م دوستان...

میخواستم یه خواهشی کنم...شما هایی که زحمت میکشید و نظر میزارید...من جوابه نظراتتونو میدم...خیلی زحمت میکشید اگه برگردین و جواب نظراتونو بخونید...ممکنه من سوالی پرسیده باشم و منتظر جوابتون باشم...ممنونم که رمانمو میخونیدقلبماچ

این هم پست بیست و پنجم:

***

خسته و هلاک کیفم را روی شانه ام جابه جا میکنم و زنگ ویلا را میزنم...فردا پدرام پژو پرشیا ی نوک مدادی اش را تحویل میگیرد...خانه ای را هم از سر اجبار پسندیدیم که اگر فردا خانه بهتری پیدا نکردیم همان را معامله میکنیم...در را باز نمیکنند...کیفم را باز میکنم و کلیدم را در می آورم...بی حال در را باز میکنم و داخل میروم...بیشتر خستگی ام به خاطر پیاده روی ای است که داشته ام...پدرام ماشینش را معامله کرد...بعد یک تاکسی دربست گرفت تا برساندم اما من گفتم که میخواهم پیاده روی کنم و محض اینکه دروغ نگفته باشم این همه راه را پیاده آمدم...من واقعا دیوانه ام.این را خوب میدانم...ویلا تاریک است و این ناراحتم میکند...حتما باز مادر و پدرم رفته اند پی تفریحشان و شهره هم بر نگشته...بدون آنکه برق ها را روشن کنم به سمت تلفن میروم...کیفم را از روی شانه ام سر میدهم و شماره شهره را میگیرم...روی بوق دوم بر میدارد و با مهربانی و سریع میگوید:اومدم ...اومدم دختر جون سر کوچم...

بدون اینکه کلمه ای بگویم تلفن را قطع میکنم و در همان تاریکی روی مبل مینشینم...به دو دقیقه نرسیده شهره در را باز میکند و با صدای لرزانی میگوید:پر...پرنیاااا...کو...کجایی د...دختر؟کسی توی خونست؟

میخندم...بلند:شهره جونم اینجام...

-خب دختر برقا رو روشن کن...ترسیدم...

شهره مینشیند و با ذوق از این میگوید که عروسش باردار است و قرار است دوباره صاحب نوه بشود...اما من نمیتوانم از اتفاقات امروز بگویم...هنوز نمیدانم بهتر است شهره بداند این ازدواج صوری است یا نداند...بیشتر از مخالفتش میترسم...هرچند میدانم دیر یا زود خودش میفهمد...بدون آنکه چیزی بگویم...

***

-عمه...

-جانم؟

-عمه...شما رو به خدا یه لحظه دست از سر اون قوری و سماور بردارید بیاید بشینید کارتون دارم خب...

عاطفه صندلی رو به رویی پدرام را بیرون می آورد و مینشیند و قوری را طوری که صدا بدهد روی میز میگذارد:عاع بیا...حالا بگو ببینم چی شده عمه...

پدرام همه ی تمرین هایش را از یاد میبرد...حرف هایی که قرار بود بگوید...دروغ گفتن به عمه اش واقعا سخت است...من من میکند:کی پیشه عمو طاهاست؟

-پریسا و رها هر دو هستن...منم شام رو درست کردم شامشونو برمیدارم...میرم اونجا باهاشون شام میخورم و بعد راهیشون میکنم تا بیان استراحت کنن...حالا حرفتو بزن...

باز من من میکند...:امروز ماشین رو فروختم...پول عمل عمو طاها داره جور میشه...

عمه اش عاطفه ،با مهربانی نگاهش میکند کمی هم شرمنده است...پدرام نفسی عمیق میکشد و ادامه میدهد:عمه...راستش تو یه گیر و گرفتاریه دیگه ای افتادم جدیدا...

عاطفه نگران نگاهش میکند:چی شده عمه؟

من من میکند و بالاخره با صدای خفه ای میگوید:راستش...عاشق شدم...

انگار تمام خوشی های عالم را ریخته اند در چشمان عاطفه...چشمانش برق میزند:الهی قربونت بشم...اینکه گرفتاری نیست...

-آخه عمه...این چه وقت عاشق شدن بود تو این موقعیت؟

-کدوم موقعیت...؟نمیدونی اگه به طاها بگم داری دوماد میشی چقدر خوشحال میشه...

سرش را پایین می اندازد:آخه...یه مشکل دیگه ای هم هست...

-چیه عمه؟دختره نمیخوادت؟اینا نازشه...خودم باهاش حرف میزنم مزه ی دهنشو برات در میارم...

-نه عمه...راستش اونم میخواد...یعنی...

انگار دارد جان میکند...چقدر این ادا ها سخت است...:راستش عمه...اونا خیلی...راستش خیلی پولدارن...

نگاه عاطفه رنگ غم میگیرد:پس...

-ولی عمه اون  هم منو میخواد...

سرشو پایین می اندازد:میدونم الان میخواید بگین اینجور ازدواج ها واسه تو قصه هاست ولی عمه پرنیا یه نقشه ای داره...

عاطفه لبخند میزند:پس اسمش پرنیاس...چه نقشه ای داره این پرنیا خانم؟

-راستش گفته که...

این قسمتش از همه جا سخت تر است....عمه باور نمیکند...پدرام و غرورش را خوب میشناسد:عمه...میگه اصلا نگین که وضع مالیتون بده...یه خونه و یه ماشین هم به اسمم کرده گفته به بابام بگو خونه و ماشین هم دارم...

عاطفه سرش را به چپ و راست تکان میدهد:که چی بشه پسر؟با دروغ میخوای زندگیتو شروع کنی؟

-عمه من میخوام با پرنیا زندگی کنم که میدونه...نه با باباش...دو روز دیگه هم که تو یه شرکت کار گرفتم دیگه زندگی ام درست میشه دیگه...

-آخه پدرام جان...دختری که خودش انقد پول تو جیبش داره که ماشین و خونه بخره برات...کلی خرج تو زندگیش داره پولشونم یا باید از جیبت بدی یا از غرورت...میتونی؟نمیتونی دیگه...

-نه عمه اینطوری نیس...پرنیا مثل این بچه پولدارای بی غم زندگی نکرده...خودش از بریز و بپاش و خرج های الکی بدش میاد...

-در هر صورت ما که نمیتونیم به خانواده اش دروغ بگیم...

-دروغ که نمیگیم...تو مجلس خواستگاری میپرسن خونه داری؟میگم آره...میگن ماشینت چیه؟میگم پژو...دروغ نیست که...نمیپرسن که کی برات خرید...

-خب آخه این یه زندگیه...یه روز دو روز نیست که...تا کی میخوای از خانواده اش پنهون کنی؟

-عمه مادر و پدرش تا چند ماه دیگه میرن خارج...

-آخه...همین پرنیا خانم پس فردا تو زندگی منت سرت نمیذاره؟نمیگه برا پول بابام اومدی جلو...

-نه عمه...شما بیا ببینش...اصلا همچین آدمی نیست..منم وقتی بهش پیشنهاد دادم اصلا نمیدونستم که انقدر پولدارن...

-آخه...

عاطفه میداند که این آخرین فرصت است...پدرام دیگر امکان ندارد عاشق شود...همین دفعه هم خیلی عجیب و غیر قابل تصور بود...پس ناچارا قبول میکند:حالا کجا با هم آشنا شدین؟

پدرام نفس راحتی میکشد و لبخند میزند:دوست صمیمیه سلاله نامزده صدرا ست...

عاطفه هم لبخند میزند:حالا باید چیکار کنم؟

-شما الان شام رو درست کنین ...من ببرم بیمارستان...خودمم شب اونجا میمونم...شما بمونید خونه...بعد هم شماره پدرش رو ازش میگیرم...یا اگه راحت نیستین شماره مادرشو...که یه وقتی ازشون بگیرین دیگه...

عاطفه لبخند میزند...

***

زل زده به عمو طاهایش...امشب حالش به نظر بهتر می آید...اشاره میدهد که جلو برود...پدرام همین کار را میکند...ماسکش را بر میدارد و به سختی حرف میزند...:عمه ات زنگ زد به موبایل رها...قبل اینکه بیای باهام صحبت کرد...

پدرام دست میبرد و ماسک را سر جایش میگذارد:میدونم چی میخواین بگین...زیاد حرف نزنید...خوب نیست براتون...

طاها لبخند میزند و پدرام بغض میکند...باز آن بغض لعنتی...

طاها باز ماسکش را بر میدارد:پدرام جان...عاطفه گفت پول عمل رو داری جور میکنی ولی...همین عمل هم معلوم نیست زنده ازش برگردم....

پدرام به گلویش چنگ میزند و سرش را پایین می اندازد...مطمئن است به زودی میمیرد...علت مرگش هم خفگی است...قاتلش هم همین بغض هایند...طاها ادامه میدهد:آرزوی من و عمه ات همیشه دیدن دامادیه تو بود...

***

 

/ 4 نظر / 8 بازدید
نیلوفر

خیلی خیلی خیلی خیلی خیلی سایتتون خوبه مثل همیشه عالی [قلب][قلب][قلب][قلب][قلب][قلب]

هستی

داری خوب پیش میری فقط سرعتتو ببر بالا [لبخند][لبخند]

هستی

هردو

میم8

خــوب شدهههههه....[گل][قلب][لبخند]