اشک هایم برای تو|عفـــا

دوستان پست صفرم که مربوط به خلاصه رمان بود ویرایش شد...پیشنهاد میکنم برگردید و بخونیدش...

از تاخیر این پست هم معذرت میخواممژه

پست بیست و هفتم:

کمی استرس دارم...چندمین بار است که لباس های توی کمد را بررسی میکنم اما باز به نتیجه ای نمیرسم...مادر جون نسرین در میزند و بدون آنکه منتظر جواب باشد داخل میشود:یعنی باید باور کنم؟

نگاهش میکنم:چیو؟

-اینکه استرس داری...

با استرس لبخند میزنم...:آره مادر جون...استرس دارم...از استرس هم دارم پس میوفتم...

میخندد و به داخل کمد نگاه میکند.باز در میزنند اینبار مامان و شهره اند که با هم داخل می آیند...

نگاهی کلی به هر سه شان می اندازم:چی بپوشممممم؟

همه لبخند میزنند و مامان با چشم هایی پر از اشک جلو می آید و در آغوشم میگیرد...:تو آخه میخوای ازدواج کنی؟تو که هنوز بچه ای هنوز از من میپرسی چی بپوشم...

رویم را میبوسد:دلم برا این جمله ات تنگ شده بود...

هر سه با حوصله لباس هایم را بررسی میکنند و آخر همه به مانتو ی مشکی کوتاهی که بیشتر میشود نامش را کت نامید توافق میکنند...شلوار کتان مشکی دمپا گشادی هم میپوشم که در مجموع قدم را کشیده تر میکنند و اندامم را به خوبی به رخ میکشند...شال سفیدی هم بر سر میگذارم و سعی میکنم موهایم زیر آن به طور کامل بپوشانم...آرایشم هم مثل همیشه ملایم است اما شال سفید بیشتر به نمایشش گذاشته...

وقتی آماده میشوم پایین میروم...مامان و مادر جون نسرین بلند میشوند و براندازم میکنند و بابا هم زیر زیرکی نگاهم میکند...

مامان چشم غره ای به بابا میرود و رو به من میگوید:این بابات فکر کرده دخترم از اون بی بند و بار هاست که تا شنیده اونا آدمای معتقدی اند ترسیده و فکر کرده دخترش با اونا نمیسازه...نگاه چقدر دخترم خانم و نجیبه...حالا درسته چادر سرش نمیکنه ولی حجابش به نظر من که اشکالی نداره و خیلی هم معمولیه...

بابا پفی میکند...شهره از آشپزخانه بیرون آمده و با آن لبخند های همیشه مهربانش به من اعتماد به نفس میدهد...

مامان همه چیز را چک میکند...دلش میخواهد مراسم بی نقص باشد...کنار مادربزرگم مینشینم و او حرف میزند:وقتی کاوه گفت این یکی رو پسندیدی خیلی تعجب کردم...

میخندد...با دلخوری میگویم:شما ها یه جوری برا من نگران بودید انگار ترشیدم موندم رو دستتون...من همش 21 سالمه...همین الانشم زوده...

با لبخند سری تکان میدهد:دایی جونتم قول داده زوده زود بیاد...فردا پس فردا گچ پاش رو باز میکنه و میاد...انقده دلش برات تنگ شده بود...

با دلخوری میگویم:آره معلومه...یه دفعه هم زنگ نزد...

-بس که مغرور و لجبازه...

آیفون به صدا در می آید...همه با صدایش سیخ می ایستیم...بابا با "بفرمایید" دکمه را میزند و در حیاط باز میشود...نمیدانم باید بروم یا بمانم...مامان دستم را میفشارد که بمانم.جلوی در برای خوش آمد گویی می ایستیم...اولین نفری که داخل می آید زن تپلی است که لبخندش مانند لبخند های شهره به من انرژی میدهد...مطمئنا عمه اش است...چادرش را محکم نگه داشته و سلام میکند...با دیدن من چشمانش پر از ذوق میشود و صورت سفیدش کمی گل می اندازد...شیرینی را به مادرم میسپارد و جلویم می ایستد:نگاهی به پدرام می اندازد که هنوز کاملا داخل نیامده:ماشالا پدرام جان...حقا که خوش سلیقه ای عمه...

لبخند میزنم و خودم پیش قدم میشوم و رویش را میبوسم...قبل از پدرام دختری وارد میشود که در همان ثانیه اول به دلم مینشیند.باید خواهرش باشد...چهره معصوم و زیبایش باعث میشود ماتش شوم...به رویم لبخند میزند و به مامان وبابا و نسرین جون سلام میکند.همه مانند من ماتش شده اند...جلو می آید و دست گل را به دستم میدهد...با خوش رویی گل را میگیرم...پدرام هم در آخر با دست خالی وارد میشود و سلام و احوال پرسی میکند...لبخند مامان و بابا و مادربزرگ نشان میدهد آنها هم مثل عمه ی پدرام دارند به این فکر میکنند که من هم خوش سلیقه ام...

کت و شلوار کتان مشکی پدرام و پیراهن سفیدش کمی متفاوتش کرده...عجیب تیپ هایمان با هم ست شده...از اینکه همه چیز دارد نمایش را باور پذیر میکند لبخند رضایت میزنم.همه مینشینند و بعد از کمی احوال پرسی ها و تعارف های معمول من بلند میشوم و برای آوردن چای به آشپزخانه میروم.در برابر لبخند شیرین شهره تمام چایی هایی را که ریخته خالی میکنم و خودم از نو و با وسواس چایی ها را میریزم.همه هم رنگ و هم ارتفاع...با استرس سینی چای را بلند میکنم و به پذیرایی میروم...با ورودم همه لبخند میزنند.حواسم میرود سمت پدرام و حرص میخورم.اصلا بازیگر خوبی نیست.آخر لو میرویم.اخم کرده و زل زده به میز وسط پذیرایی...از عمه ی پدرام تعارف را شروع میکنم و به ترتیب جلو میروم...همه با لبخندی بر میدارند...به پدرام که میرسم طوری که بقیه متوجه نشوند با آن صندل زیبای مشکی و پاشنه بلندم روی  انگشتان پاهای بدون کفشش می ایستم...چهره اش را جمع میکند و با خشم و تعجب نگاهم میکند...عقب میروم...چایش را بر میدارد و من با ایما و اشاره به او میفهمانم که باید بهتر از اینها بازی کند...

مراسم به خوبی جلو میرود و نارضایتی در چهره هیچ کس دیده نمیشود...بزرگتر ها میخواهند که برویم و با هم حرف بزنیم...پدرام را به اتاق مهمان در همان طبقه پایین راهنمایی میکنم...روی مبل تک نفره ی گوشه ی اتاق مینشیند و من در را تا نیمه میبندم و روی تخت دونفره مینشینم.از رنگ و غذای مورد علاقه یمان حرف نمیزنیم...از قرار و مدار هایی حرف میزنیم که تا به حال حرفی از آنها زده نشده و جا مانده اند...پدرام از زمان پرداخت پول میپرسد...از اینکه آیا عروسی بزرگی میگیریم...و اینکه مهریه چه میشود...با وجود طلاقی که قرارش را از همین حالا گذاشته ایم باید تکلیف مهریه هم مشخص شود...میدانم بابا هنوز ته دلش کمی نا راضی است.درواقع همه چیز خیلی سریع دارد اتفاق می افتد و بابا فکر میکند باید وقت بیشتری میگذاشتیم و این خانواده را بیشتر میشناختیم اما خب بخاطر سفرشان بیشتر عجله کرده برای همین قطعا سعی میکند مهریه ای سنگین بگذارد که به خیال خودش تضمینی شود و جای این تحقیق کم و عجله را بگیرد.پدرام همه سوال هایش را میپرسد و بعد من جواب میدهم:فردا پول را میدم...عروسی مطمئنا به خواست پدر و مادرم بزرگ برگزار میشه ولی من سعی خودم را میکنم تا منصرفشان کنم تا به مراسم کوچک و مختصری قانع بشن...مهریه رو هم که مطمئنا پدرم تعداد سکه ی بالا انتخاب میکنه و به من هم حق دخالت نمیده ولی نگران نباشید من که قرار نیست موقع طلاق مهریه بگیرم...میبخشمش...اون موقع پدرم هم نیست که مخالفتی کنه...به علاوه این مهریه میتونه دلیلی بشه که یه وقت شما پیش از موعد هوس بهم زدن همه چی به سرتون نزنه...

پدرام کلافه سری تکان میدهد...

بلند میشویم تا برویم به پذیرایی...جلوی در اتاق لحظه ای مکث میکنم وبرمیگردم و به پدرام که در دو قدمی ام ایستاده نگاه میکنم...نفسی بیرون میدهم:بازیگری هم کاره سختیه...

آهی میکشم و سعی میکنم لبخند بزنم...پدرام هم آهی میکشد و سعی میکند لبخند بزند...بیرون می آییم...

***

سرم را در میان دستانم میگیرم...به یاد شب خواستگاری می افتم...چقدر از اینکه همه چیز دارد سریع پیش میرود خوشحال بودم...اما حالا...پشیمانم...با ورود مامان به اتاق مجبور میشوم لبخند بزنم...رویم را از مادرم برمیگردانم تا شال سفیدم را از روی صندلی بردارم...چشمانم را روی هم میفشارم...چقدر سرم درد میکند...شاید اشتباه کردم...شاید راه دیگری هم بود...شال را روی سرم می اندازم...مادرم جلو می آید و کمی مو هایم را از زیر شال بیرون میریزد...به صورتم در آینه نگاهی می اندازم...آرایش بیشتر از حد معمولم و لباس های سفیدم عذابم میدهند...کاش این بازی را شروع نمیکردم...مامان سکوتم را به حساب استرس میگذارد...واقعیت هم همین است اما اینکه استرس از چه و برای چه است متفاوت است...

*

از پله ها بالا میرویم...سرم پایین است و فقط به پله های زیر پایم نگاه میکنم...راه روی تنگ درست مثل افکار و استرس هایم مرا میفشارد ...احساس خفگی میکنم...دنباله ی شالم را از روی شانه ام بر میدارم و رهایش میکنم...دستی به گردنم میکشم...بغض دارم و از اینکه کسی این صدای بغض آلودم را بشنود میترسم...با یاد آوری اینکه دایی هم نیامده تا کمی دلم را آرام کند چیزی در چشمانم به حرکت در می آید نفس عمیقی میکشم تا اشکم جاری نشود...پشت سر پدرام از در عبور میکنیم...سرم پایین است و نه سلامی به دفتر دار میکنم و نه جوابی به لبخندش میدهم...مینشینیم روی صندلی های مخصوص و بقیه همگی با چهره های بشاش دور و اطرافمان ایستاده اند...از طرف پدرام فقط عمه و خواهرش پریسا آمده اند و سه دوستش...اما از آشنایان من به غیر از شهره و مامان و بابا و مادر بزرگم،خاله ام مینو و شوهر و دو قلو هایش و  خاله سایه و سلاله و آلاله و کیمیا هم امده اند...سلاله و صدرا و سروش و میلاد تنها کسانی هستند که همانند ما در اضطراب اند...چیزی از اطرافم نمیفهمم همه تمرکزم را گذاشته ام روی این که اشکم جاری نشود و بتوانم بغضم را بخورم تا وقتی به حرف می آیم همه چیز را لو ندهم...

بالاخره تمام میشود...چهره کسی نشان نمیدهد که بغضم را در صدایم خوانده باشد...حال من و پدرام محرمیم هرچند اسمی در شناسنامه ای وارد نشده و این تنها یک صیغه بود...اما وقتی دو نفر محرم اند خیلی چیز ها فرق میکند...

زل میزنم در چشمان سلاله که با نگرانی و محبت نگاهم میکند...کاش این بازی ها هیچوقت شروع نمیشد...


/ 3 نظر / 12 بازدید
هستی

باحال شد [شوخی] اگه بجات بودم خرید حلقه رو حذف نمیکردم

هستی

تازه پرنیا باید اول چایی را به باباش تارف میکرد وباباش اشاره میکرد که اول عمه خانم [لبخند]

میم8

اخجوووووووون صیغه کـــــردن....زودددد بززااااااار بقیه رووو[تایید][دست]